تبليغاتX
بی عشق زندگی پوچه

بی عشق زندگی پوچه

باز باران,بي ترانه,گريه هاي بي بهانه,ميخورد بر سقف قلبم,باورت شايد نباشد, خسته است اين قلب تنگم

 

بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است.

خدایا !خسته ام!نمی توانم.

بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان.

خدایا !خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم.

بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان

خدایا سه رکعت زیاد است

بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان

خدایا !امروز خیلی خسته ام!آیا راه دیگری ندارد؟

بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله

خدایا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد!

بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله

خدایا هوا سرد است!نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم

بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم

بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد

ملائکه ی من! ببینید من انقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است

 

چیزی به اذان صبح نمانده، او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است

امشب با من حرف نزده

خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم ،اما باز خوابید

ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست

پروردگارا! باز هم بیدار نمی شود، اذان صبح را می گویند

هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو نماز صبحت قضا می شود

خورشید از مشرق سر بر می آورد

خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟

او جز من کسی را ندارد...شاید توبه کرد.

 

  

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت14:11توسط شبگرد عاشق | |

 

بی تو طوفانزدۀ دشت جنونم

سیل افتاده به خونم

تو چسان می گذری غافل از اندوه درونم

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی

بی من از شهر سفر کردی و رفتی

قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

.

.

.

بی تو طوفانزدۀ دشت جنونم

سیل افتاده به خونم

تو چسان می گذری غافل از اندوه درونم

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی

بی من از شهر سفر کردی و رفتی

قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم

تو ندیدی

نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی

چون در خانه ببستم

دگر از پای نشستم

گوییا زلزله آمد

گوییا خانه فرو ریخت سر من

بی تو من در همۀ شهر غریبم

بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی

بر نخیزد دگر از مرغک پربسته نوایی

تو همه بود و نبودی

تو همه شعر و سرودی

چه گریزی ز بر من؟

که ز کویت نگریزم

گر بمیرم ز غم دل

به تو هرگز نستیزم

من و یک لحظه جدایی؟؟

نتوانم ، نتوانم

بی تو من زنده نمانم !!

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت17:20توسط شبگرد عاشق | |

آرامگاه سهراب - آذرماه سال 1367 - خط استاد رضا مافي
Sohrab`s Monument by Reza Maafi

صداي پاي آب، نثار شبهاي خاموش مادرم(سهراب سپهری)

اهل كاشانم
روزگارم بد نيست.
تكه ناني دارم ، خرده هوشي، سر سوزن ذوقي.
مادري دارم ، بهتر از برگ درخت.
دوستاني ، بهتر از آب روان.

و خدايي كه در اين نزديكي است:
لاي اين شب بوها، پاي آن كاج بلند.
روي آگاهي آب، روي قانون گياه.

من مسلمانم.
قبله ام يك گل سرخ.
جانمازم چشمه، مهرم نور.
دشت سجاده من.
من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم.
در نمازم جريان دارد ماه ، جريان دارد طيف.
سنگ از پشت نمازم پيداست:
همه ذرات نمازم متبلور شده است.
من نمازم را وقتي مي خوانم
كه اذانش را باد ، گفته باد سر گلدسته سرو.
من نمازم را پي "تكبيره الاحرام" علف مي خوانم،
پي "قد قامت" موج.

كعبه ام بر لب آب ،
كعبه ام زير اقاقي هاست.
كعبه ام مثل نسيم ، مي رود باغ به باغ ، مي رود شهر به شهر.

"حجر الاسود" من روشني باغچه است.

اهل كاشانم.
پيشه ام نقاشي است:
گاه گاهي قفسي مي سازم با رنگ ، مي فروشم به شما
تا به آواز شقايق كه در آن زنداني است
دل تنهايي تان تازه شود.
چه خيالي ، چه خيالي ، ... مي دانم
پرده ام بي جان است.
خوب مي دانم ، حوض نقاشي من بي ماهي است.

اهل كاشانم
نسبم شايد برسد
به گياهي در هند، به سفالينه اي از خاك "سيلك".
نسبم شايد، به زني فاحشه در شهر بخارا برسد.

پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها ، پشت دو برف،
پدرم پشت دو خوابيدن در مهتابي ،
پدرم پشت زمان ها مرده است.
پدرم وقتي مرد. آسمان آبي بود،
مادرم بي خبر از خواب پريد، خواهرم زيبا شد.
پدرم وقتي مرد ، پاسبان ها همه شاعر بودند.
مرد بقال از من پرسيد : چند من خربزه مي خواهي ؟
من از او پرسيدم : دل خوش سيري چند؟

پدرم نقاشي مي كرد.
تار هم مي ساخت، تار هم مي زد.
خط خوبي هم داشت.

باغ ما در طرف سايه دانايي بود.
باغ ما جاي گره خوردن احساس و گياه،
باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و آينه بود.
باغ ما شايد ، قوسي از دايره سبز سعادت بود.
ميوه كال خدا را آن روز ، مي جويدم در خواب.
آب بي فلسفه مي خوردم.
توت بي دانش مي چيدم.
تا اناري تركي برميداشت، دست فواره خواهش مي شد.
تا چلويي مي خواند، سينه از ذوق شنيدن مي سوخت.
گاه تنهايي، صورتش را به پس پنجره مي چسبانيد.
شوق مي آمد، دست در گردن حس مي انداخت.
فكر ،بازي مي كرد.
زندگي چيزي بود ، مثل يك بارش عيد، يك چنار پر سار.
زندگي در آن وقت ، صفي از نور و عروسك بود،
يك بغل آزادي بود.
زندگي در آن وقت ، حوض موسيقي بود.

طفل ، پاورچين پاورچين، دور شد كم كم در كوچه سنجاقك ها.
بار خود را بستم ، رفتم از شهر خيالات سبك بيرون دلم از غربت سنجاقك پر.

Click to back



ادامــه مــطــلــب

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت23:1توسط شبگرد عاشق | |

با توام ای سهراب                    ای به پاکی چون آب

یادته گفتی بهم:

 اومدی سراغ من نرم و آهسته بیا که مبادا ترکی برداره چینی نازک تنهایی تو!

اومدم آهسته و نرم تر از یک پر قو

خسته از دوری راه                  خسته و چشم به راه!

یادته گفتی بهم:

                     تا شقایق زنده است زندگی باید کرد...

                     نیستی سهراب تا ببینی که شقایق هم مرد

دیگه با چه کسی باید دل خوش کرد؟!

یادته گفتی بهم:

                      عاشقی یعنی دچار!؟!

فکر کنم شدم دچار

تو خودت گفتی بهم: 

چه تنهاست ماهی اگه دچار  دریا باشه               آره تنها باشه!یار غم ها باشه!!!

یادته گفتی بهم:

 گاه گاهی قفسی می سازم می فروشم به شما تا با آواز شقایق که در آن زندانیست         

                  دل تنهایی تان باز شود...

ديگه حتی اون شقايق که اسيره قفس سهراب

ساحر يک نفسه

نيست که تازگی بده اين دل تنهاييمان

پس کجاست اون قفس شقایقت؟      من و با خودت ببر به قایقت

راست می گفتی

                         کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود

آره...

               کاشکی دلشون شیدا بود

من به دنبال یه چیز  بهترینم سهراب!

تو خودت گفتی بهم:

                       بهترین چیز رسیدن به نگاهی ست که از حادثه عشق تر است...

 

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت23:2توسط شبگرد عاشق | |

 

                                                  

روزگاري در گوشه اي از دفترم نوشته بودم......

تنهائي را دوست دارم چون بي وفا نيست

تنهائي را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام

تنهائي رادوست دارم چون عشق دروغين درآن نيست

تنهائي را دوست دارم چون خدا هم تنهاست

تنهائي رادوست دارم چون در خلوت وتنهائيم در انتظار خواهم گريست وهيچ کس اشکهايم را نميبيند

اما از روزي که تو راديديم نوشتم

ازتنهائي بيزارم چون تنهائي ياد آور لحظات تلخ بي تو مردنم است است...........

از تنهايئ بيزارم زيرا فضاي غم گفته سكوتم تورا فرياد ميزند......

از تنهائي بيزارم چون به تو وابسته ام..........................

ازتنهائي بيزارم چون با تو بودن راتجربه کرده ام...........

از تنهائي بيزارم چون خداوندهيچ انساني را تنها نيافريد..........

از تنهائي بيزارم چون خداوند تو رابرايم فرستاد تا تنها نباشم...........

از تنهائي بيزارم زيرا هر وقت تنهائي گريه كنم دستهاي مهربانت رابراي پاک كردن اشكهايم كم مي آورم.......

از تنهائي بيزارم چون شيرين ترين لحظاتم باتوبودن است......

ازتنهائي بيزارم چون مرداب مرده تنم با آفتاب نگاه تو جان ميگيرد........

ازتنهائي بيزارم چون کوير خشک لبانم عطش باران محبت از لبانت رادارد..........

از تنهائي بيزارم چون هنوز به قداست شانه هايت ايمان دارم.......

ازتنهائي بيزارم چون تمام واژه هاي شعرم باتو بودن را فرياد ميزند........

ازتنهائي بيزارم چون هيچگاه تنهائي را درک نکردم هميشه وهمه جا درهم حال حضورت را در قلبم حس کردم..............

پس بگذار با تو باشم...........

عاشقانه در آغوش پر مهر تو بميرم.......

تا هميشه ماندگار باشم...............

تنهام نذار....

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت19:4توسط شبگرد عاشق | |

عید فطر مبارک عید فطر مبارک عید فطر مبارک عید فطر مبارک عید فطر مبارک عید فطر مبارک عید فطر مبارک عید فطر مبارک عید فطر مبارک عید فطر مبارک عید فطر مبارک عید فطر مبارک عید فطر مبارک عید فطر مبارک عید فطر مبارک عید فطر مبارک عید فطر مبارک عید فطر مبارک عید فطر مبارک عید فطر مبارک عید فطر مبارک عید فطر مبارک عید فطر مبارک عید فطر مبارک عید فطر مبارک عید فطر مبارک

 

 

 

"بارالها! به حق این روزی که آن را برای مسلمانان عید و برای محمد(ص) ذخیره و شرافت و کرامت و فضیلت قرار دادی از تو می خواهم که بر محمد و آل محمد درود بفرستی و مرا در هر خیری که محمد و آل محمد را در آن وارد کردی، وارد کنی و از هر سوء و بدی که محمد و آل محمد را خارج ساختی، خارج کنی، درود و صلوات تو بر او و آنها، خداوندا، از تو می طلبم آنچه را که بندگان شایسته از تو خواستند و به تو پناه می برم از آنچه بندگان خالصت از آن به تو پناه بردند."

به عید فطر نزدیک می شویم ، به یکی از دو عید بزرگ اسلامی که خداوند پس از ماهی پر فیض و برکت به انسان هدیه داده است . پس از یک ماه مناجات و زدودن زشتی ها از دل و رسیدن به تقوا ، پرهیزکاری و اخلاص . هدیه ای بس گرانبها که ما را برآمدن از عهده شکرش ممکن نیست ، پس تنها می کوشیم تا با عبادات و اعمال خود به او نشان دهیم که قدر شناس نعماتش هستیم

 

+نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت16:36توسط شبگرد عاشق | |

امشب ميخوام روي آسمون

                    عكس چشماتو بكشم

                                             اگه نگاهم نكني

                                                                ناز نگاتو بكشم

اي كاش بدوني چشاتو

                   به صدتا دنيا نميدم

                                           يه موج گيسوي تورو

                                                              به صدتادريا نميدم

       به آرزوهام ميرسم

                         وقتي كه تو پيشم باشي!!!

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت16:25توسط شبگرد عاشق | |

برای تو می نویسم که بودنت بهار و نبودنت خزانی سرد است.

تویی که تصور حضورت سینه بی رنگ کاغذم را نقش سرخ عشق می زند.

در کویر قلبم از تو برای تو می نویسم.

ای کاش در طلوع چشمان تو زندگی می کردم تا مثل باران هر صبح برایت شعری می سرودم

آن گاه زمان را در گوشه ای جا می گذاشتم و به شوق تو اشک می شدم

و بر صورت مه آلودت می لغزیدم

ای کاش باد بودم و همه عصر را در عبور می گذراندم

تا شاید جاده ای دور هنوز بوی خوب پیراهنت را وقتی از آن می گذشتی

در خود داشته باشد که مرهمی شود برای دلتنگی هایم
 

 به يک نگاه   عشق مني

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت17:25توسط شبگرد عاشق | |

 

دیشب قاصدک تپشهای قلبت را برایم هدیه آورد

به پاس عشقت بوسه هایم را همراهش کردم تا نثار لبهایت کند

بوسه هایم را بر لبانت فشردی و گرمای دستانت را هدیه ام کردی

گرمای دستانت را بر گونه های سرد اشک آلودم کشیدم و

اشکهایم را هدیه ات کردی

هر چه منتظر ماندم جوابی از تو نیامد

تا وقتی دستان خورشید بر صورت زمین کشیده شد

منتظر ماندم.بی نتیجه بودم.

خواستم قاصدی دیگر برایت بفرستم

نوای عشق در آسمان پیچید

که ای بنده به سوی من بیا.

دستی در آب کشیدم و خود را برای ضیافتش آماده کردم

بر سجاده ی عشق نشستم.

صدایش را شنیدم که گفت منتظر قاصدی؟

گفتم آری...دیر زمانیست انتظارش را کشیدم

گفت اشکهایت به من رسید، معشوق طاقتش کمتر از این است

من به جای اشکهایت رویایی شیرین را برایش هدیه کردم

رویای با تو بودن را...

او اکنون آسوده در هوایت به خواب رفته.

مگر نگفتی نغمه ی اشکهایت را فقط گوش من میشنود.

هر چه میخواهی هدیه اش کن بجز اشکهایت

گفتم ای یگانه معبود از این پس تنها اشک را به قاصدم میسپارم

تا به تو بسپاردش.

تو خود بهتر میدانی چه هدیه اش کنی.

این بار فقط او را از تو میطلبم با نوای اشکهایم

+نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت20:50توسط شبگرد عاشق | |

میخواهم همان تصویری باشم که هر وقت چشم بر هم می نهی میبینی

میخواهم نوازشی باشم که هر شب بدان نیاز داری

میخواهم خیال و حقیقتت باشم، و همه چیز بین ما بماند

از تو میخواهم نیازمندم باشی همان گونه که نیازمندتم

همچو هوایی که تنفس میکنیم

میخواهم احساسم کنی همان گونه که احساست میکنم در هر چیزی

میخواهم مرا ببینی در تمام رویاهایت ، آنگونه که

احساست میکنم.. تنفست میکنم ... و نیازت دارم

میخواهم چشمانی باشم که با تعمق به وجود تو مینگرد

میخواهم آنگونه که میخواهی دوستم بداری

میخواهم ژرف ترین بوسه ی تو باشم

و پاسخی به تمام آرزوها و نیازهایت

چرا که تو را بیش از آنچه میدانی دوست دارم

نمیخواهم هیچ وقت تنهایم بگذاری یا اجازه دهی که تنهایت بگذارم

میخواهم قولی به من دهی

این بار دیگر ترکم نکن... دیگر تنهایم نگذار...من این بار

بی تردید خواهم مرد

با من بمون تا دنیا دنیاست

 

+نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت11:2توسط شبگرد عاشق | |